فال
نمی دونم چه فصلیه. نمی دونم چند شنبه است،وسط هفته است یا آخرش. هر چی هست اوضاع، اوضاع چرتیه. فکرم داغون شده. تحمل هیچ چیز رو ندارم، تحمل صبر کردن و ایستادن. تحمل نفس کشیدن. تحمل بودن. تحمل نشستن روی این صندلی، نگاه کردن به بیرون این پنجره ی گه. چی کار کردم؟ چه غلطی کردم؟ مست بودم؟ هیپنوتیزم؟ واسه چی این کار رو کردم؟ می دوم پایین...
ساعت 6:30
با پا درد و نفس زنان می رسم به در بالای دانشکده. نگهبان هنوز خوابه.. زیر پتو.. چی کنم؟ زنگ می زنم. بیدار می شه. در رو باز می کنه. می رم تو.
ساعت7:30
یک ساعته کنار پنجره نشسته ام. دانشکده پر از آدم شده. کیفم رو گذاشتم رو صندلی بغلی تا کسی نشینه. الهام هنوز نیومده. شاید اصلا نیاد. دیروز با پژمان دعواش شده بود. دختره بیچاره. دیگه تحمل ندارم. نباید. نباید.نباید. سر و صدا اذیتم می کنه. بلند شم برم با اتوبوس انقلاب، دیگه کارم شده. بعدش هم برم پیش مینا و جدا شم از هرچی فکر احمقانه تو سرمه. بزار وایسم تا بیاد حداقل ببینمش بعد برم. اومد. از راه پله..طبق معمول یه نگاهی به این ور و اون ور می اندازه و می ره. عجب آدم داغونی. چقدر جوش! اما به نظر با هوشه.
ساعت 8:30
دیگه تحمل ندارم. همه رفته اند سر کلاس و تک و توک توی سالن آدم هست. هنوز کنار پنجره ام. چی کار کنم. به درونم گوش کنم؟ به صندلی کناری و به کیفم نگاه می کنم. تنها چیزی که توی فکرم هست کتاب رنگ و وارنگ توی کیفمه. کتاب انگلیسی رنگ و وارنگ، با کاغذ های لیز لیزو. چی کار کنم؟ مائده میاد بیرون از کلاس. به طرف من.
- اینجا چرا نشستی؟
- می خوام امروز کار رو تموم کنم. دیگه دارم دیوونه می شم. یا می شه یا نه. به اینجام رسیده. کار خطرناکیه
- ای ول! به ما هم خبر بده
10:30
یا الان یا دیگه هیچ وقت. راه بیافت. راه بیافت، داره می ره! اَه! شاید برگرده. بشین. باید سریع بری. یه جوری که تندی تموم شه. چی بگم. هیچی نگم بهتره. بندازم و برم.
11
از پله ها به سرعت می رم بالا. در کیفم رو باز می کنم. وسط پله هاست.تو پاگرد بین پله ها. داره با کسی حرف می زنه.آخ، نه. آروم می کنم. سرم رو به طرف دیگه ای می گردونم، انگار منتظرم کسی از پله های پشت سرم بالا بیاد. خب، رفت. وای...
ببخشید...
می دوم پایین... از روی پله ها پایین می پرم. از در شیشه ای به سرعت می گذرم. آه، هوا. هوای آزاد. چه خوبه. چه مرطوبه. بهاره یا پاییز. تند قدم بر می دارم. برم بیرون. نمی خوام کسی من رو بشناسه. مهم نیست کجا برم. مهم نیست اگر گم بشم.زمین خیسه. احساس خوبی داره بیرون بودن. اما هنوز درونم مونده. چشمام می سوزن. هنوز اشک ها سرازیر نشده توی بینی ام رطوبت حس می کنم و آب دماغ بالا می کشم. به بالا نگاه می کنم تا چیزی از چشمها بیرون نریزه. توی خیابونی هستم که قبلا می شناختم اما حالا نه. فقط راه می رم. به جوب نگاه می کنم و خودم رو توش می بینم. خدایا چی کار کردم؟ این چه کاری بود؟ فکر مگه نداشتم؟ خاک بر سر من. خاک بر سرم با این صدای درونی کثافت که همیشه گه کاری می کنه. بالاخره این اشکها هم ریختند. خوبه ناشناس بودن...
سرم پایینه و به خودم فحش می دم که این فسقلی می پره جلوی من. فال دستشه و می خواد که ازش فال بخرم. تا به حال فال فروش اینجا ندیده بودم. صحبتی نمی کنم. پول می دم و 5 تا فال می خرم. تصاویر و فکرها و صداها با سرعت درونم جریان دارن. درکی از بیرون ندارم. بچه تشکر می کنه و من راه می افتم. چهار تا از فالها رو می ریزم توی جوی آب و یکی رو باز می کنم. می خونم اما نمی فهمم. یا اگر هم می فهمم توی ذهنم نمی مونه. هی می خونم. هی می خونم...
...
... ببخشید. سلام. می تونم یه لحظه...
- سلام. بفرمایید.
- این برای شماست.
- کتاب؟
- نه، یه چیزی لاشه که برای شماست.
- خب، من باهاش چیکار کنم
- بخونیدش. ممنون. خداحافظ
- شما؟
- مهم نیست. خداحافظ
بارون گرفته. رسیده ام به سید خندان. باز هم پیاده. کوچه ی رو بروی هتل داغون، پادگان نظامی، کوچه های آشنا با پنجره های پر از گل. کوچه ی دراز و میدان کوچک محل. پارک کنار بزرگراه، پل عابر پیاده ی روی بزرگراه صیاد و ماشینها و سرعت. باز هم پارک. سازمان آب. کوچه ی بنفشه..کوچه ی گلسرخی...پلاک...طبقه 3.
می افتم توی مبل سفید. واسم شیرینی و آجیل تند میاره. مونا لیزا رو داده قاب کنن. کسی نیست. خودش هم تازه رسیده. شانس آوردم پس. وگرنه دم در خونه پس می افتادم. حالم بده. پیاده روی یک کم درونم رو خالی کرده اما هنوز گیجم. به روی خودم نمیارم و سعی می کنم قایم کنم. می پرسه چیزی شده یا نه. نه. از دانشگاه چه خبر؟ هیچی.خوبه.
سفره رو پهن می کنه واسه ناهار، ساعت4. میل ندارم. می ترسم استفراغ کنم. از سکوتم بو برده خبریه. گیر می ده که چی شده و تعریف می کنم. عاشق شده ام. و امروز بهش گفته ام. یعنی نوشته ام. یه آدمی بود که هر روز می دیدمش و می دیدمش. همین. به نظرم کم کم باهوش و با فکر اومد. همین. دوستش دارم. دیگه خسته شدم و واسش نوشتم. البته نوشته ی عشقی خیلی نبود و حتی یک بار "دوستت دارم" توش ننوشتم. صرفا توصیف کردم اون چیزی که می دیدم رو. حالا نمی دونم چی می خوام از این کاری که کرده ام.دنبال نتیجه نبوده ام. می پرسه ترم چنده..
- نمی دونم.
- اسمش چیه؟
- نمی دونم
- خب، حالا چی می شه؟
- نمی دونم. نگفتم که جواب بده. اصلا نمی دونم ورقه رو لای کتاب پیدا می کنه یا نه. از ترس در رفتم.
- می خوای باهاش دوست شی؟
- نمی دونم...نمی دونم واقعا. یعنی باید دوست شم؟ من فقط از این حسه خوشم میاد. به دوستی فکر نکردم. فقط خواستم بدونه. دیگه هیچی. می ترسم کتابم رو پس نیاره. همونی که برای کلاس خریده بودیم. دیدم قشنگه و خوش رنگ و اسمش هم خوبه، "Vista". نگفتم که کتاب رو می خوام.کاش پس بیاره.
بهم می خنده. می گه دیوونه ام حسابی. کلی حال می کنم. و بعد هم می گه که دست "هولدن" رو از پشت بسته ام. دست "هولدن" رو بسته ام! چه حالی می ده این جمله.
یک هفته گذشته.
روی همون صندلی ها نشسته ام. دیگه ندیدمش. فکر کردم و دیدم که هیچ کاری باهاش ندارم . نمیخوام باهاش بیرون برم، نمی خوام ببوسمش و خلاصه هیچی. راحت شدم. دارم به بدبختی خودم که پزشکی قبول شده ام فکر می کنم. تو عالم خودمم که می بینم یه گنجشک با سرعت میاد و خودش رو به پنجره می کوبه. این سمت دانشکده دیوار نداره. همه اش شیشه ی ماته. قبلا چنین چیزی رو دیده ام. طرف میاد خودش رو می کوبه تا راه باز کنه. نمی فهمه که بین چیزی که جلوش می بینه و جایی که هست یه دیوار نازک غیر قابل نفوذ وجود داره. یه بار بابا سمنان که بود یه کبک گرفته بود. تو حصار کرده بودش. بیچاره برای خلاصی انقدر خودش رو کوبیده بود که حصار که سرش خون افتاده بود. البته اون می دونست کجاست اما این گنجشک بیچاره نمی فهمید باید در جهت برعکس پرواز کنه تا به در برسه و بره. ول کن هم نبود. خودش رو می کوبید. می رفت عقب و خودش رو می کوبید. صدای دردناکی هم داشت این کوبیده شدن. بلند شدم. نزدیکتر رفتم و بهش گفتم که باید اون وری بره. نمی فهمید. نگاهش میکردم و اشک می ریختم براش. می گفتم که اون وری بره، اینجا راهی براش نیست که مونده و بی خودی خودش رو می کوبه. از من نمی ترسید. اگه می ترسید خوب بود،راهش رو عوض می کرد. یاد خودم و گیری که افتاده بودم افتادم.حسابی از اوضاع و احوال خودم و گنجشکه گریه ام گرفته بود که کسی به اسم صدام کرد...