تبليغاتX
برکلیوم

برکلیوم

صبح شده بود. دوست داشتم پیاده روی کنم که نشد و زود رفتیم خانه و زود هم بیرون آمدیم تا پیش بیهودگی که تنها بود و پکر و نمی دانم این پکری و تنهایی چرا ساخته می شود.

و باز هم کشیک. چقدر دیروز افسرده بودم سر این کشیک. از صبح رفتم اورژانس.ساعت ۱۲ مریض آمد و آمد و آمد... سرم را برگردانم شده بود۵ و تعویض کردم با ابر و رفتم بخش ویزیت. احساس بد رفته است. شاید خصوصیت اینجاست و پاویون و غذا خوری اش که در کل دنج است و تنها اینترن بیمارستان تویی. برای اولین بار تریاک را دیدم که البته فهمیدم از نوع سوخته است. عجب بوی گهی!

و فردا... می خواهم بدوم.می خواهم بچرخم و بچرخم. کاش برف می آمد به اندازه ی همه ی کره ی زمین و من در هرجا می یافتم آدم برفی می ساختم و مثل آن شب در کودکی با برف تختی می ساختم و ۳ ساعتی واقعا می خوابیدم در تاریکی و برف...دفعه ی بعد حتما عکسش را میگذارم توی این دخمه!

شمال 86

شمال-۸۶-در جاده

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:20  توسط برکلیوم  | 

پنجشنبه ی عجیبی است. چند وقتی است با کشیک مشکلی نداشته ام اما امروز نشسته ام و با خود فکر می کنم کاش کسی نیاید.

قرار بود با نگارش قراری بگذارم که نشد. حیف. دلم برای گلاره هم تنگ شده.

دوست دارم برم کوه.کاش فردا بشه.

و اینکه ۵ سال  بیشتر نمانده به مردنم و من اینجا نشسته ام تا سی سالم بشود و بروم زیر خاک

دلم برای همه تنگ شده. اینبار حتما نمایشنامه می خوانیم.

فرزاد و پانی چه کردند؟

کاش فردا صبح همه می رفتیم پیاده روی یا کوه...

پ.ن:داشتم مطلب آهوی محتضر رو می خوندم یاد شبی تو بیمارستان لقمان افتادم که بخش اطفال بودم.ساعت ۳ من رو صدا کردند پایین. دیدم سه تا بچه نشسته اند کنار هم روی تخت و پدر و مادری که رنگ به چهره ندارند این طرف و آن طرف می روند. چه شده؟مسمومیت با یک قرصی بود که نامش یادم نیست. دست پسر کوچکتر پیدا کرده بودند. مادر می گفت اینها همیشه همه چیز را با هم قسمت می کنند. قرص را هم حتما بین همدیگه تقسیم کرده اند. معاینه که کردم دیدم انگار درست می گوید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:45  توسط برکلیوم  | 

نمی دونم از کجا شروع نکنم! کله ام پر شده از یه عالمه چیز که نمی دونم زنده اند یا مرده- از دنیا و روابطش حالم به هم می خوره- خفگی هم حدی داره- من توی همه ی دریاها به دنبال اون قطره ای می گردم که اگه نبود، آبی دریا هم نبود- من از خواب بدم می یاد- از بیداریم بدم میاد. دلم می خواد بین زمین و هوا، توی غروب زندگی کنم، دلم می خواد برم توی مه، گم بشم تو محوی درختای پشت ابر، دلم می خواد تو تاریک روشنا، من خودمو قاطی کنم، برم برای همیشه.

اگه تا دیروز حسهام با من زندگی می کردن، امروز منم که با حسهام زندگی می کنم- منطق و عقل دیگه برام دوتا لغت تعریف نشده و گنگن- غوغاهای درونی من، منو به سمت خاموشی ابدی میکشونن، خاموشی که بودن رو دردآورترین عذاب الهی می کنه. من امروز با جون و دل پا به سرزمین ناشناخته ها می زارم که ناشناخته ها رو صدها برابر به شناخته های ناشناخته ترجیح می دم- من رفتنیم- چه دیروز- چه امروز- و چه فردا                                                                               ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:50  توسط برکلیوم  | 

از شما نامردها بدم می آید.با این ملاقات رو در رو گند زده اید به احوالم. همین است که وقتی جمع می شویم حالم بد می شود. همه را دوست دارم. مسئله این است که وقتی رو در رو حرف زده می شود دیگر حرفی در تنهایی آدم شاید نماند در خور نوشتن اینجا. میایم و می بینم که از ۷ نظر به ۱ نظر رسیده ام و غصه که چرا این ملاقات ها این طوری شده اند. بعد هم جمع می شویم آنجا و تو که افسرده ای و شعر متال دلت می خواهد و غر می زنی که چرا شعر نمی نویسیم... عده ای که آشپز از آب در آمده اند و دیگر حرف هم نمی زنند. فقط ۲ چیز...اینکه "ن" نوشت!!!!!!!!!! و بسیار مرا خوشحال کرد. و "ش" که از من کتاب خواست که بعد از عکس از دل مشغولی های من هستند. و بقیه اش...هیچ.... البته نه تهی بلکه چیزهایی بود مثل غذاهای پر از کره و خامه و بازی با توپ که در واحد زمان جالب بود اما از دید "کمی( Quantitative) پیوسته" چیز دندان گیری نداشتیم. و "هرگز" عزیزمان هم تنها و بی کس ماند و بدون حرف تازه...

گفتم تا دلم خالی شود که هروقت میایم کلی ایده هست اما یا گفته می شود یا از سرم می پرد و این می شود که حالت تهوع و گیجی پیدا می کنم و می گردم و می گردم و می افتم روی مبل و هذیان می گویم که چرا آمدم.

به ذهنم رسید که نمایشنامه خوانی کنیم تا سودی از جمع ببریم.

و این:

مینا

مهدی کوچولوی قشنگم، چه با خود داری در آن چشمها که هر بار دیدنشان مرا در خودم گم می کند؟

پرنده ی ملوسم، دوست داشتم می شد ساعتها می نشستم و فقط به چشمهای تو نگاه می کردم، زار می زدم، با آنها درد و دل می کردم،

به غوغای سکوتشان گوش می سپردم، تا همیشه

مهدی، تو هم روزی بزرگ می شوی، آنوقت به دنبال چشمهایی شبیه امروز خودت می گردی. صبح تا شام، همه جای همه جا، ولی دریغ هک این دنیای بزرگ نمای کوچکی بیش نیست. دریغ که اینجا گوشهای همه به روی آهنگ حیات بسته شده.

اینجا هارمونی به فراموشی سپرده شده، هر کس وحشیانه برای خود می نوازد، غافل از اینکه نوازندگی سرعت نمی شناسد، دل می خواهد، که امروز نایاب ترین قلم این بازار است.

می خواهم با تو گریه کنم، با تو بخندم، با تو حرف بزنم، بازی کنم. تویی که هنوز در نمایش مسخره و اجباری اینجا نقشی بازی نمی کنی، تویی که هنوز آنقدر گم نشده ای که خود را پیدا بدانی. راستی بگذار لا اقل به تو بگویم که من هر روز صبح با دیدن گلهای باغچه مان گریه می کنم. باورت نمی شه، رزهای باغچه ما را شته ها خفه کرده اند، آنوقت همسایه ها دقیقه و ثانیه می آیند و می روند  ولی یک نگاه کوچک هم به آنها نمی اندازند- فکر نکن دروغ می گویم- خودم هزار با از پشت پره ی اتاق خواب یواشکی همه شان را پاییده ام- انگار که گلهای باغچه برای آنها وجود خارجی ندارند.

اینجا را می خواهم اسفند سمپاشی کنم، ولی رزهای باغچه های دیگر چه؟

انار خانه ی فرانک اینا چه؟ من به تنهایی چند درخت را می توانم سمپاشی کنم؟ می بینی چقدر غصه های من بزرگند؟

                                                                                   پاییز 2002

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:52  توسط برکلیوم  | 

 

فال


نمی دونم چه فصلیه. نمی دونم چند شنبه است،وسط هفته است یا آخرش. هر چی هست اوضاع، اوضاع چرتیه. فکرم داغون شده. تحمل هیچ چیز رو ندارم، تحمل صبر کردن و ایستادن. تحمل نفس کشیدن. تحمل بودن. تحمل نشستن روی این صندلی، نگاه کردن به بیرون این پنجره ی گه. چی کار کردم؟ چه غلطی کردم؟ مست بودم؟ هیپنوتیزم؟ واسه چی این کار رو کردم؟ می دوم پایین...


ساعت 6:30
 با پا درد و نفس زنان می رسم به در بالای دانشکده. نگهبان هنوز خوابه.. زیر پتو.. چی کنم؟ زنگ می زنم. بیدار می شه. در رو باز می کنه. می رم تو.


ساعت7:30
یک ساعته کنار پنجره نشسته ام. دانشکده پر از آدم شده. کیفم رو گذاشتم رو صندلی بغلی تا کسی نشینه. الهام هنوز نیومده. شاید اصلا نیاد. دیروز با پژمان دعواش شده بود. دختره بیچاره. دیگه تحمل ندارم. نباید. نباید.نباید. سر و صدا اذیتم می کنه. بلند شم برم با اتوبوس انقلاب، دیگه کارم شده. بعدش هم برم پیش مینا و جدا شم از هرچی فکر احمقانه تو سرمه. بزار وایسم تا بیاد حداقل ببینمش بعد برم. اومد. از راه پله..طبق معمول یه نگاهی به این ور و اون ور می اندازه و می ره. عجب آدم داغونی. چقدر جوش! اما به نظر با هوشه.


ساعت 8:30
دیگه تحمل ندارم. همه رفته اند سر کلاس و تک و توک توی سالن آدم هست. هنوز کنار پنجره ام. چی کار کنم. به درونم گوش کنم؟ به صندلی کناری و به کیفم نگاه می کنم. تنها چیزی که توی فکرم هست کتاب رنگ و وارنگ توی کیفمه. کتاب انگلیسی رنگ و وارنگ، با کاغذ های لیز لیزو. چی کار کنم؟ مائده میاد بیرون از کلاس. به طرف من.
- اینجا چرا نشستی؟
- می خوام امروز کار رو تموم کنم. دیگه دارم دیوونه می شم. یا می شه یا نه. به اینجام رسیده. کار خطرناکیه
- ای ول! به ما هم خبر بده

10:30
یا الان یا دیگه هیچ وقت. راه بیافت. راه بیافت، داره می ره! اَه! شاید برگرده. بشین. باید سریع بری. یه جوری که تندی تموم شه. چی بگم. هیچی نگم بهتره. بندازم و برم.

11
از پله ها به سرعت می رم بالا. در کیفم رو باز می کنم. وسط پله هاست.تو پاگرد بین پله ها. داره با کسی حرف می زنه.آخ، نه. آروم می کنم. سرم رو به طرف دیگه ای می گردونم، انگار منتظرم کسی از پله های پشت سرم بالا بیاد. خب، رفت. وای...
ببخشید...


می دوم پایین... از روی پله ها پایین می پرم. از در شیشه ای به سرعت می گذرم. آه، هوا. هوای آزاد. چه خوبه. چه مرطوبه. بهاره یا پاییز. تند قدم بر می دارم. برم بیرون. نمی خوام کسی من رو بشناسه. مهم نیست کجا برم. مهم نیست اگر گم بشم.زمین خیسه. احساس خوبی داره بیرون بودن. اما هنوز درونم مونده. چشمام می سوزن. هنوز اشک ها سرازیر نشده توی بینی ام رطوبت حس می کنم و آب دماغ بالا می کشم. به بالا نگاه می کنم تا چیزی از چشمها بیرون نریزه. توی خیابونی هستم که قبلا می شناختم اما حالا نه. فقط راه می رم. به جوب نگاه می کنم و خودم رو توش می بینم. خدایا چی کار کردم؟ این چه کاری بود؟ فکر مگه نداشتم؟ خاک بر سر من. خاک بر سرم با این صدای درونی کثافت که همیشه گه کاری می کنه. بالاخره این اشکها هم ریختند. خوبه ناشناس بودن...


سرم پایینه و به خودم فحش می دم که این فسقلی می پره جلوی من. فال دستشه و می خواد که ازش فال بخرم. تا به حال فال فروش اینجا ندیده بودم. صحبتی نمی کنم. پول می دم و 5 تا فال می خرم. تصاویر و فکرها و صداها با سرعت درونم جریان دارن. درکی از بیرون ندارم. بچه تشکر می کنه و من راه می افتم. چهار تا از فالها رو می ریزم توی جوی آب و یکی رو باز می کنم. می خونم اما نمی فهمم. یا اگر هم می فهمم توی ذهنم نمی مونه. هی می خونم. هی می خونم...
 ...

... ببخشید. سلام. می تونم یه لحظه...
- سلام. بفرمایید.
- این برای شماست.
- کتاب؟
- نه، یه چیزی لاشه که برای شماست.
- خب، من باهاش چیکار کنم
- بخونیدش. ممنون. خداحافظ
- شما؟
- مهم نیست. خداحافظ


بارون گرفته. رسیده ام به سید خندان. باز هم پیاده. کوچه ی رو بروی هتل داغون، پادگان نظامی، کوچه های آشنا با پنجره های پر از گل. کوچه ی دراز و میدان کوچک محل. پارک کنار بزرگراه، پل عابر پیاده ی روی بزرگراه صیاد و ماشینها و سرعت. باز هم پارک. سازمان آب. کوچه ی بنفشه..کوچه ی گلسرخی...پلاک...طبقه 3.
می افتم توی مبل سفید. واسم شیرینی و آجیل تند میاره. مونا لیزا رو داده قاب کنن. کسی نیست. خودش هم تازه رسیده. شانس آوردم پس. وگرنه دم در خونه پس می افتادم. حالم بده. پیاده روی یک کم درونم رو خالی کرده اما هنوز گیجم. به روی خودم نمیارم و سعی می کنم قایم کنم. می پرسه چیزی شده یا نه. نه. از دانشگاه چه خبر؟ هیچی.خوبه.
سفره رو پهن می کنه واسه ناهار، ساعت4. میل ندارم. می ترسم استفراغ کنم. از سکوتم بو برده خبریه. گیر می ده که چی شده و تعریف می کنم. عاشق شده ام. و امروز بهش گفته ام. یعنی نوشته ام. یه آدمی بود که هر روز می دیدمش و می دیدمش. همین. به نظرم کم کم باهوش و با فکر اومد. همین. دوستش دارم. دیگه خسته شدم و واسش نوشتم. البته نوشته ی عشقی خیلی نبود و حتی یک بار "دوستت دارم" توش ننوشتم. صرفا توصیف کردم اون چیزی که می دیدم رو.  حالا نمی دونم چی می خوام از این کاری که کرده ام.دنبال نتیجه نبوده ام. می پرسه ترم چنده..
- نمی دونم.
- اسمش چیه؟
- نمی دونم
- خب، حالا چی می شه؟
- نمی دونم. نگفتم که جواب بده. اصلا نمی دونم ورقه رو لای کتاب پیدا می کنه یا نه. از ترس در رفتم.
- می خوای باهاش دوست شی؟
- نمی دونم...نمی دونم واقعا. یعنی باید دوست شم؟  من فقط از این حسه خوشم میاد. به دوستی فکر نکردم. فقط خواستم بدونه. دیگه هیچی. می ترسم کتابم رو پس نیاره. همونی که برای کلاس خریده بودیم. دیدم قشنگه و خوش رنگ و اسمش هم خوبه، "Vista". نگفتم که کتاب رو می خوام.کاش پس بیاره.

بهم می خنده. می گه دیوونه ام حسابی. کلی حال می کنم. و بعد هم می گه که دست "هولدن" رو از پشت بسته ام. دست "هولدن" رو بسته ام! چه حالی می ده این جمله.

یک هفته گذشته.
روی همون صندلی ها نشسته ام. دیگه ندیدمش. فکر کردم و دیدم که هیچ کاری باهاش ندارم . نمیخوام باهاش بیرون برم، نمی خوام ببوسمش و خلاصه هیچی. راحت شدم. دارم به بدبختی خودم که پزشکی قبول شده ام فکر می کنم. تو عالم خودمم که می بینم یه گنجشک با سرعت میاد و خودش رو به پنجره می کوبه. این سمت دانشکده دیوار نداره. همه اش شیشه ی ماته. قبلا چنین چیزی رو دیده ام. طرف میاد خودش رو می کوبه تا راه باز کنه. نمی فهمه که بین چیزی که جلوش می بینه و جایی که هست یه دیوار نازک غیر قابل نفوذ وجود داره. یه بار بابا سمنان که بود یه کبک گرفته بود. تو حصار کرده بودش. بیچاره برای خلاصی انقدر خودش رو کوبیده بود که حصار که سرش خون افتاده بود. البته اون می دونست کجاست اما این گنجشک بیچاره نمی فهمید باید در جهت برعکس پرواز کنه تا به در برسه و بره. ول کن هم نبود. خودش رو می کوبید. می رفت عقب و خودش رو می کوبید. صدای دردناکی هم داشت این کوبیده شدن. بلند شدم. نزدیکتر رفتم و بهش گفتم که باید اون وری بره. نمی فهمید. نگاهش میکردم و اشک می ریختم براش. می گفتم که اون وری بره، اینجا راهی براش نیست که مونده و بی خودی خودش رو می کوبه. از من نمی ترسید. اگه می ترسید خوب بود،راهش رو عوض می کرد. یاد خودم و گیری که افتاده بودم افتادم.حسابی از اوضاع و احوال خودم و گنجشکه گریه ام گرفته بود که کسی به اسم صدام کرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:53  توسط برکلیوم  | 

فرح‌زاد – امام‌زاده داوود – پياده – يک سال قبل

 

-------------------------------------------------------------------------------

شیر کاکائوی گلی (یا برعکس) در برف

 

------------------------------------------------------------------

و این هم که گفتن ندارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:11  توسط برکلیوم  | 

پنجره ام به تهی باز شد

و من ویران شدم

پرده نفس می کشید

دیوار قیر اندود!

 از میان برخیز

پایان تلخ صداهای هوش ربا!

فرو ریز

لذت خوابم می فشارد

فراموشی می بارد

پرده نفس می کشد:

شکوفه ی خوابم می پژمرد

تا دوزخ ها بشکافند                      تا سایه ها بی پایان شوند                       تا نگاهم رها گردد

در هم شکن بی جنبشی ات را   

و از مرز هستی من بگذر

سیاه سرد بی تپش گنگ!

ghost of love- The Rasmus

از بچگی مامان شعر "علی کوچیکه" ی فروغ رو برام می خوند. ریتم خوندن مامان شاد بود و من خوشم میومد. بزرگتر که شدم یه تیکه هاییش تو مخم فرو رفته بود. اینکه " واسه فاطی تنبون نمی شه" و "علی کجاست؟" سوم دبیرستان بودم و مینا هنوز یک معلم.  رفته بود تو کار سلوک و این چیزها. شعر می خوند برامون..من اهل شعر نبودم. در اصل من اصلا اهل هیچ نبودم. پاش می رسید حتی اهل نفس کشیدن هم نبودم. خصوصا تو اون دوران. وقتی مینا شروع می کرد به خوندن با تمام احترام فکری که براش قایل بودم،از بودن در اون شرایط خنده ام می گرفت. زورکی جلوی خودم رو می گرفتم تا ناراحت نشه. اون روز هم گیر داد که می خواد شعر بخونه. یادمه تعداد کمی از بچه ها بودن. شاید هم چون کلاس رو هلال می کردیم حافظه ی تصویری ام به یاد نمیارتشون. گفت که شعر جالبیه و خیلی با معنا. طبق معمول همه ی کلاس سکوت شد و خنده ی درون من شروع شد. مینا هم خیلی جدی شروع کرد به خوندن.

علی کوچیکه   علی بونه گیر      نصف شب از خواب پرید..

"اِ!!! من این رو می شناسم! یه جا شنیده ام! ای بابا همونه که مامان می خونه! چه جالب!"

اما عجیبه..شاید هم همون شعر نباشه. اما کلمه هاش خیلی شبیه هستن! اونی که مامان می خوند بیشتر شبیه "یه روز یه آقا خرگوشه" و اینا به نظر میومد. من تا به حال دقت نکرده بودم که در مورد چیه. یعنی می فهمیدم چی می گه اما...

آب مثل خواب نیس که آدم

از این سرش فرو بره

از اون سرش بیرون بیاد

یعنی این شعره همیشه همین بوده؟ انگار تا به حال گوش نداده بودم. خنده ی درونم محو شد و تا آخر شعر گریه ام گرفت. بعد از کلاس هم یه یک ربعی محو مونده بودم که چی شد.

فهمیدم که شعر همچین مسخره و همه اش پر از مستی و طرب و این مزخرفات نیست. نمی دونم واقعا..شاید هم تو اون لحظات یک دفعه ژن درک شعر در من فعال شد. انگار که یه دفعه یه دری باز شه یا یک دفعه سقوط آزاد کنی..یک دفعه درونم پر از معنی شد.

فرداش بود که رفتم کتابخونه ی دبیرستان و دنبال کتابهای شعر گشتم و کتابی از فروغ پیدا نکردم. اما یه گلچین از سهراب سپهری پیدا کردم و برداشتم...و دیگه پس ندادم..کار به جایی کشیده بود که من جای مینا شعر می خوندم واسه کلاس و این بالایی هم تبدیل به زمزمه ی درونم شده بود.

شده ام عین این یارو دامبلدور. از تو مخم همین جوری تصاویر رو بیرون می کشم...

قرار بود این مزخرفات رو پنجشنبه بزارم اما نشد...معذرت از خودم

ساری-کایت

دلارام-۱۳۸۷

تهران۱۳۸۸

پارک پردیسان-۱۳۸۸

عروسی-۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:42  توسط برکلیوم  | 

نقاش خوبی نیستم. اصلا نقاشی بلد نیستم. کلا هیچی بلد نیستم. اما از این عکس گرفتن خوشم می آید. دوره ای پشت هم عکس می گرفتم و خیلی کیف می کردم با این سیستم. هنوز هم دوست دارم. چند وقت پیش مشتی عکسهای کهنه و سیاه سفید پیدا کردم. عکسی بود از پدر بزرگم در جنگ با یک عده سرباز که مثل آلمانها سوار این موتورهای کابین دار هستند با کلاه و عینک های قلمبه. فکر کنم جنگ جهانی دوم بود..پدر بزرگ عکاس جنگ بود. کاش حرفه ای عکس می گرفتم...

خیلی حال نوشتن ندارم کلا..چیزی هم به مغزم نمی آید...کم کم...

جایی که دوست دارم-۱۳۸۵

جنگل ۳ هزار-۱۳۸۶

فور فور خدا بیامرز- اهل شالیزارهای سرسبز تایلند و پنجره ی درونش

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:29  توسط برکلیوم  | 

 

 

فشم-۱۳۸۶ 

یه جایی تو شمال!-۱۳۸۶

مه در جنگل سه هزار-۱۳۸۵

 و این منم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:9  توسط برکلیوم  | 

اومدم بخش زنان. با درخواستم موافقت شد.

چند تا مطلب دبش نوشته بودم که به دلیل لطف پدر ناگهان همگی پاک شد. می نویسم حتما!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:19  توسط برکلیوم  |